
بیا
آخرين شاهكارت را بيبين
مجسمـه
اي با چـشمانی باز
خيره
به دور دست
شايد
شرق شايد غرب
مبهوت
يك شكست،
مغلوب
يك اتفاق
مصلوب
يك عشق،
مفعول
يك تاوان
خرده
هايش را باد دارد مي برد
برچسبها:
قدم قدم,
چشمهای بیقرار,
متن کوتاه عاشقانه,
عکس عاشقانه نویسنده : تنها تاریخ : سه شنبه دوم خرداد 1391
روی تپه بودند. آفتاب داشت غروب می کرد. آن دو داشتند می رقصیدند. ابرها
در افق به رنگ نارنجی و بنفش در آمده بودند. دختر سرمست و خوشحال می
خواند:
این گیوتین است و آن نبات
این برای مرگ، آن برای حیات
می چرخیدند وتاب می خوردند. و پسر محو صورت او شده بود که با حاشیه موهای سیاهش شبیه به عکس های مراسم سوگواری شده بود.
جلاد بیا، آماده شو
معشوقم اینجاست، منتظر تو
پسر خم شد. پیشانی اش را بوسید و او را بلند کرد.او با خوشحالی خندید. پسر به یاد نمی آورد آخرین باری را که او را اینقدر خوشحال دیده بود.
روی تپه می رقصیم، در تیغستان می گردیم
می خوریم، می نوشیم، شادیم تا نفس در سینه داریم
آهنگ تمام شد و اولین ستاره ها در آسمان پدیدار شدند.پسر در مقابل دختر خم شد. از موهای هر دوشون عرق می چکید. دختر لبخند زیبایی بر لبش بود. زیباتر از آسمان بالای سرشان. و گفت “وقتشه، وقت بیدار شدنه”
پسر بیدار شد. جای او روی تخت خالی بود. و او تنها بود.
حلقه اش را دستش کرد و از رختخواب بلند شد.
برچسبها:
داستان عاشقانه,
داستان جدایی,
داستان غمگین,
داستان احساسی نویسنده : تنها تاریخ : شنبه نهم اردیبهشت 1391
از مرگ نمی ترسم
من فقط نگرانم
که در شلوغی آن دنیا
مادرم را پیدا نکنم ...
سلام دوستای عزیزم. امروز دومین سالگرد مادربزرگ مهربونم بود. خیلی دوستش داشتم، چون بعد از رفتنش دیگه نه مادربزرگ دارم نه پدربزرگ...
براش دعا کنید
نویسنده : تنها تاریخ : دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391
مقصر هیچ کس نیست
این رسم عاشقی ست
آنکه عاشق تر است
همیشه تنهاتر است

بغض های زیادی در گلویم نشست کرده است، آنقدر حجمشان فزون گشته که گاه می ترسم سرریز کند و راه گلویم را به کل ببندد و من بمانم و یک تنی رنجورتر و خسته تر از گذشته
گناه من عاشق شدن بود، و این فقط رسم این زمانه است که اگر عاشق شدی منتظر باش تا تنها شوی، عشق من حقیقت داشت، من در دشت های بیکران عشق قدم نهاده بودم و وااای برمن، و حیف بر من و عشق من، که چه بازی ای بود که آنرا به بازیچه ای گرفت و رهایش کرد؟؟!! و حال خنجر تیزی بر قلب خسته من فرود می آورند و به من، به منی که لحظه های شیرینی در عشق داشتم را به این محکوم می کنند که هیچ کس عاشقت نیست، هیچ کس...
اگر قصدت شکستن قلبم بود، شکست
اگر قصدت جاری ساختن اشکم بود، جاری گشت
اگر قصدت کشتن خنده بر لبانم بود، مرد
اگر قصدت ویرانه کردنم بود، ویران گشتم
و اگر قصدت رسیدن به وصالت بود، رسیدی،
وااای بر دل من، وااای بر بغضهایی که در گلویم نقش بسته، وااای بر اشکی که از چشمانم جاری گشته، وااای...
برچسبها:
عشق,
شکست نویسنده : تنها تاریخ : سه شنبه پانزدهم فروردین 1391
دوستااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای من نظر یادتون نررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررره
<center>
<A href="http://nicepayamak.blogfa.com/" target="_blank
"><IMG
border=0 alt="ღღتنهاترین تنهاღღ"
src="http://up.vatandownload.com/images/qidvp4mzbup9lcdm4r5.jpeg">>
این کد لوگو منه، رو دوستیتون حساب می کنم و ازتون میخوام که اینا تو قسمت
تنظیمات وبلاگتون قرار بدید و لطفا بهم خبر بدید.

نویسنده : تنها تاریخ : یکشنبه چهاردهم اسفند 1390
كاش احساس شبنم را درك ميكردي و با دستان
بي احساست خواب نيلو فر را بر هم نميزدي
كاش مي فهميدي كه پرنده وجودم آشیانه ای دارد به وسعت تو
كاش ميدانستي رنگ برگ ها سبز است يا زرد
كاش آتش گرم عشق ميشدي و تنم را از
سرماي غم وتنهايي حفظ ميكردي
اما افسوس تو پنداشتي كه من هیچم،ولي نخواستي بداني كه این هیچ هم حرفهايي براي گفتن دارد..
برچسبها:
غم دوری از تو,
حرف دل,
شکستن,
احساس,
عشق,
تنهایی نویسنده : تنها تاریخ : سه شنبه دوم اسفند 1390
هنوز هم فریاد می زنم

عاشقانه

دوستت
دارررررررررررررررررررررررررررررررررررم

نویسنده : تنها تاریخ : سه شنبه یازدهم بهمن 1390

اقتـضای طبیـعت
هندویی
عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...
هندو به
قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند
!
با این
وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد
او را نیش بزند !
مردی در
آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟!
هندو گفت
: عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند. طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن
...
چرا باید
از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست
بکشم ؟!
هیچگاه
از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیشت بزنند
...
قـدرت بـخشش
در
روزگاران قدیم بانوى خردمندى كه به تنهایی و پیاده سفر می كرد در عبور از كوهستان
سنگ گرانقیمتی را پیدا كرد.
روز بعد
به مسافرى رسید كه گرسنه بود. آن بانوى خردمند كیف خود را باز كرد و مقداری غذا به
او داد ولی آن مسافر سنگ گرانقیمتى را در كیف بانوى خردمند دید و از او خواست تا
آن را به او بدهد و بانوى خردمند بدون درنگ سنگ باارزش را به او داد.
مرد
مسافر به سرعت از آنجا دور شد و از شانس خوب خود بسیار شادمان گشت.
او می
دانست آن سنگ آنقدر ارزش دارد كه می تواند تا آخر عمر با خیال راحت زندگی بی دردسر
و پرنعمتی را داشته باشد.
چند روزی
گذشت ولی طمع مرد او را راحت نمی گذاشت و مرتب با خود می گفت اگر او چنین سنگ
باارزشی را به این سادگی به من داد پس اگر از او می خواستم بیش از این به من می
داد.
بنابراین
مرد بازگشت و با سختی فراوان آن بانو را پیدا كرد و سنگ گرانقیمت را به او
بازگرداند و به او گفت: من خیلی فكر كردم و می دانم كه این سنگ چقدر ارزش دارد اما
من او را به تو باز می گردانم به این امید كه چیزی به من بدهی كه از این سنگ
باارزشتر باشد.
بانوى
خردمند گفت: از من چه می خواهی؟ مرد گفت: همان چیزی كه باعث شد به این راحتی از
این همه ثروت چشم پوشی كنی!
زن پاسخ
داد: قناعت. به همین دلیل است كه می گویند افراد، ثروتمند و یا فقیرند به خاطر
آنچه هستند نه آنچه دارند.
ما با
آنچه بدست می آوریم زندگی می كنیم و با آنچه می بخشیم یك زندگی می سازیم.
برچسبها:
داستانهای حقیقی,
داستانهای زیبا,
داستانهای واقعی,
داستانهای مشهور,
عشق حقیقی,
داستانهای پرمحتوا,
داستانهای تو فکر برو,
داستان,
بخون و فکر کن,
داستانهای کوتاه خواندنی,
بخشش واقعی نویسنده : تنها تاریخ : پنجشنبه ششم بهمن 1390
[ادامه مطلب]

السلام علیک یا مولای
مظلوم، یاحسین(ع)
نویسنده : تنها تاریخ : یکشنبه ششم آذر 1390
دکتر علی شريعتی انسانها
را به چهار دسته تقسيم کرده است:
١ـ آناني که وقتی هستند،
هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.
عمده آدمها حضورشان
مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم ميشوند.
بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.
٢ـ آنانی که وقتی هستند،
نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.
مردگانی متحرک در جهان.
خود فروختگانی که هويتشان را به ازای چيزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصيتاند
و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآيند. مرده و زندهشان يکی است.
٣ـ آنانی که وقتی هستند،
هستند و وقتی که نيستند هم هستند.
آدمهای معتبر و با شخصيت.
کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را میگذارند.
کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و
احترام قائليم.
٤ـ آنانی که وقتی هستند،
نيستند و وقتی که نيستند هستند.
شگفتانگيزترين آدمها.
در زمان بودشان چنان
قدرتمند و با شکوهاند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی
که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم، باز ميشناسيم،
می فهميم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما هميشه
عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان
قرار میگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سکوت
میکنيم و غرقه در حضور آنان مست میشويم و درست در زماني که میروند
يادمان میآيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم.
—–
اینجا آسمان
ابریست …
اینجا
آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم…
اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم…
اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم…
اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.
وقتی که بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا یک دوچرخه به من بدهد. بعد فهمیدم که
اینطوری فایده ندارد. پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا مرا ببخشد.
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع
مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!
نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن…!
—–
وقتی کبوتری شروع به
معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود.
—–
دوست داشتن کسی که
لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.
—–
دل های بزرگ و احساس
های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند.
—–
اما چه رنجی است لذت
ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی
آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر
است.
—–
اکنون تو با مرگ رفته
ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو
نزدیک تر میشوم . این زندگی من است.
—–
وقتی خواستم زندگی کنم،
راهم را بستند.
وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.
وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.
وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است
.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.
دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم …
اگر قادر نیستی خود را
بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری
.
برچسبها:
دکتر شریعتی,
نوشته های کوتاه دکتر شریعتی,
جملات تأثیرگذار دکتر شریعتی,
جملات کوتاه از دکتر شریعتی,
عشق از دید دکتر شریعتی,
نوشته های پرمحتوا از شریعتی,
انسان از دید دکتر شریعتی,
دکتر شریعتی و انسان نویسنده : تنها تاریخ : سه شنبه سوم آبان 1390